

داستان استاد و شاگردش 


شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست ؟
استاد در جواب گفت : به گندم زار برو
و پرخوشه ترین شاخه را بیاور.
اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که
نمی توانی به عقب برگردی تا
خوشه ای بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی
طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه اوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!
هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری
می دیدم و به امید پیدا کردن
پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت
را بیاور.
اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی
به عقب برگردی!!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی
با درختی برگشت.
استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت:
به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که
دیدم انتخاب کردم.
به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم
دست خالی برگردم.
استاد گفت: ازدواج یعنی همین


نظر بدین 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 22:55  توسط
|

نجات من بدست توست
از اين محبس نجاتم ده
لباس کهنه تن را بسوزان و حياتم ده
بيا و نقطه پايان به شعر عمر من بگذار
تنم ديوار بين ماست
تنم را از ميان بردار
مرا از وحشت و ترديد رها کن تا رها باشم
هواي صبح بيداري شهادت را صدا باشم
هميشه در مصاف مرگ نقاب از چهره ميافتد
چه در ميدان چه در بستر پس بيماري ممتد
بيا و جامه عصيان بپوشان بر صداي من
که تنها سهم من اين است
هراس بي صدا مردن
مرا از وحشت و ترديد رها کن تا رها باشم
هواي صبح بيداري
شهادت را صدا باشم
نقاب از چهره ام بردار
به آيينه نشانم ده
سکوتم بدتر از مرگ است
بميرانم زبانم ده
بيا و جامه عصيان بپوشان بر صداي من
که تنها سهم من اين است
هراس بي صدا مردن
مرا از وحشت و ترديد رها کن تا رها باشم
هواي صبح بيداري
شهادت را صدا باشم


بي تو چون شبهاي ديگر
امشب آرامي ندارم
در سکوت کوچه تو
نيمه شب ره مي سپارم
آن زمان اين کوچه هر شب
کوچه ميعاد ما بود
بر لب ما تا سحرگه
قصه فرداي ما بود
اين زمان افکنده بر ما
سايه ، ديوار جدايي
اي خدا آخر کجا رفت
روزگار آشنايي
اي کوير سينه من
بوته هاي آتشت کو
در شب سرد جدايي
شعله هاي سرکشت کو



+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:21  توسط
|